|
نازك تر از بلورم نرم تر از حريرم؛اگر قصد شكستن داري؛ سنگ بي انصافيست؛يك تلنگر كافيست... .! |
سلام خدمت دوستاي خوبم از همتون عذر خواهي مي كنم بابت اين كه يه مدت به خاطر امتحانا نرسيدم بهتون سر بزنم وبه خاطر مسافرتی که در پیش داریم یه مدت دیگه هم نیستم . ممنونم كه فرا موشمون نكردين، براي همتون آرزوي سلامتي و شادكامي و موفقيت مي كنم.![]()
راستي 14 تير تولدمه![]()
![]()



+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 23:28 توسط سودابه و سحر |
وقتي از همه جا نا اميد شدي برو توي کوه فرياد بزن که آيا هنوز اميدي هست؟؟؟؟!!!! آن موقع خواهي شنيد که: هست.. هست... هست... .! آدم موفق! يه آدم موفق کسي هست كه ، بنايي محکم از آجرهايي ميسازه، که ديگران به طرفش پرتاب کرده اند... .!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 23:18 توسط سودابه و سحر |
بهار بهترين بهانه براي آغاز
وآغاز بهترين بهانه براي زيستن ؛ آغاز بهار بر شما مبارك... .! سايه
حق؛ سلام عشق؛ سعادت روح؛سلامت تن؛ سرمستي بهار؛ سکوت دعا؛ سرور جاودانه؛ اين است
هفت سين
آريايي! نوروز مبارک... .!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 23:25 توسط سودابه و سحر |
پل قديمي! زندگي مثل يه پل قديميه؛ به اين فكر نكن كه اگه تنها ازش بگذري دير تر خراب ميشه؛ به اين فكر كن كه اگه افتادي يكي
باشه دستتو بگيره ... .! در،ديوار! هر وقت تو زندگيت به يه در بزرگ رسيدي
كه روش يه قفل بزرگ بو د ؛ نترس و نا اميد نشو چون اگه قرار بود
باز نشه جاي در، ديوار مي ذاشتن... .!
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 23:36 توسط سودابه و سحر |
نگاه ساكت باران! نگاه ساکت باران به روي
صورتم دزدانه ميلغزد، ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم ؛ به ظاهر گر
چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم... .! راز! هيچ وقت رازت رو به کسي نگو؛چون وقتي خودت نميتوني حفظش کني، چطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهدارباشه... .! گرماي نگاه! اگر
شبی از شبهای
زمستان، مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهایش مگذار؛ شاید در گرمترین روزهای
تابستان به خنکی لبخندش محتاج شوی... .! شب! شب در كارنامه سياه زندگي اش چه كرده است ،كه افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد... .! 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 9:48 توسط سودابه و سحر |
يادمان با شد
:
امروز همان فردایي است، که ديروز منتظرش بودیم...
.!
+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 23:29 توسط سودابه و سحر |
زندگي حکايت مرد يخ فروشي
ست که به او گفتند: "فروختي؟!" گفت:
"نخريدند" ولي تمام شد...
.!
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت 23:54 توسط سودابه و سحر |
"تا شقايق هست، زندگي بايد كرد... ."
خبر از دل پر درد گل ياس نداشت!
بايد اينطور نوشت:
هر گلي هم باشي ، چه شقايق،چه گل پيچك و ياس زندگي اجبار است... .!
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 22:52 توسط سودابه و سحر |
گفته بودند كه بر مي گردند؛
بر نگشتند و بعد از رفتنشان،بي جهت عقربه ها در پي هم مي گردند... .!
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 23:55 توسط سودابه و سحر |
گوش كردن ياد بگير،! فرصت ها گاهي با صداي آهسته در
ميزنند... .!
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 19:4 توسط سودابه و سحر |

من چگونه آب نوشم؛ شاه را عطشان ببينم ... .!
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت 18:49 توسط سودابه و سحر |
بهستاره ها نگاه کن؛ به چشمک
زدنشون بخند؛ اما بهشون دل نبند؛ چون چشمک هاشون از روی عادته... !
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت 23:15 توسط سودابه و سحر |
تفاوت آدما با قو : اونا
وقتی جفتشون می میره اونقدر فریاد مي زنن تا بمیرن.ولی حیف که ما آدما وقتی جفتمون
می میره فریاد می زنیم که نکنه از تنهایی بمبریم... !
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت 19:23 توسط سودابه و سحر |
هر گزفراموش
نكن:قطاری كه از ريل خارج شده ممكن است آزاد باشد؛ اما راه به جایی نخواهد برد... .!
+ نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت 23:17 توسط سودابه و سحر |
يه كاغذ
سفيد را هر چقدر هم سفيد و تمييز باشد؛كسي قاب نمي گيرد؛ براي
ماندگاري بايد حرفي براي گفتن داشت... .!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 22:40 توسط سودابه و سحر |
انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست؛
انتخاب با خودت است ؛
تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی...!
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 16:34 توسط سودابه و سحر |
شايد كسي را كه روزي با تو
خنديده است از ياد ببري ، اما هرگز انرا كه با تو اشك ريخته است فراموش نخواهي كرد... .!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 23:23 توسط سودابه و سحر |
هرگز كسي را نا اميد نكن؛شايد تنها سرمايه اش اميدش
باشد... .!
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 19:4 توسط سودابه و سحر |
شب يلدا يادمان مي اوردكه زندگي اينقدر كوتاه
است كه يك دقيقه بيشتر با هم بودن را جشن مي گيريم... !
يلدا مبارك... .!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 21:3 توسط سودابه و سحر |

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 22:28 توسط سودابه و سحر |
در بي كرانه هاي زندگي دو چيز افسونم مي كند: آبي اسمان را كه مي بينم و مي دانم كه نيست؛و خدايي را كه
نمي بينم و مي دانم كه هست... !
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 19:36 توسط سودابه و سحر |
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 19:0 توسط سودابه و سحر |
براي داشتن چيز
هايي كه تا كنون نداشتي؛ كسي باش كه تا
كنون نبوده اي... . !
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 22:53 توسط سودابه و سحر |
لاک پشت ها هم عاشق میشن؛ ولی
تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه... .!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21ساعت 19:45 توسط سودابه و سحر |
دنيا دو روز است، يك روز با تو ويك روز عليه
تو، روزي كه با توست مغرور مباش و
روزي كه عليه توست صبور باش هر دو پايان پذير است... .!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:8 توسط سودابه و سحر |
من براي سال ها مي نويسم ، سال ها بعد كه چشمان تو عاشق مي شوند ا..
م .. ا افسوس كه قصه مادر بزرگ درست بود هميشه يكي بود
يكي نبود... .!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 22:43 توسط سودابه و سحر |
بعضي ازادمامثل قطارشهر بازي هستند،با اونا لذت مي بري اما به هيچ جا نمي رسي..!
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 22:14 توسط سودابه و سحر |
هرگز
براي عاشق شدن، به
دنبال باران و بهار و بابونه بر لبانت مي نشاند... .!
نباش. گاهي
در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که
ماه را
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 10:53 توسط سودابه و سحر |
نمي
دانم چرا اين گونه است؟ وقتي نگاه
عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت
بسته به مهر ديگري است...! بي
اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که
دلش پيش تو نيست... .!
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/16ساعت 22:17 توسط سودابه و سحر |
آنکس که
میگفت :دوستت دارم... ! عاشقی
نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذری بود که روی برگهای
خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگها
همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید:دوستت
دارم
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/16ساعت 21:46 توسط سودابه و سحر |
| ||||||